من هنوزم عاشقم

عاشقم تا اوج رویایی که شبها با تو قسمت میکنم

عاشقم تا آخرین گلبرگ نمناکی که تنها بی تو پرپر می کنم

من هنوز از پیله آغوش تو پر می کشم تا اوج احساسم

هنوز از عطر گیسویت نفس پر میکنم تا اوج آوازم

 

من هنوزم تشنه ام

دریای چشمانت کجاست

غرق این عشقم نمی دانم ولی اینجا کجاست...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٦ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ توسط بارون زده نظرات ()

 

نذر چشمان تو کردم شعری

تا که پرواز کنم اوج تمنای تو را

تا که با عطر تو در خلوت تو پرسه زنم

تا مجسم کنم آرامش آغوش پر از مهر تورا

تو بزرگی، به بزرگی خدایی که تو را مرهم غمهای دلم ساخته است

تو همان معجزه بارانی

که به صحرای عطش بار دلم باریده است

در دلم در پی تو، بذر امید به هر گوشه آن روییده است

من چه سبزم از تو

از تو ای حادثه بارانی

 

در بهاری که من از رویش هر گل به شکوفایی لبخند تو می اندیشم

و تو را در وزش عطر خدا، بین گلها و چمن می بویم

متولد شدم از عشق تو باز

تا در آغوش تو من باز کنم قصه خود را آغاز

قصه ام غصه ندارد این بار

قصه ام دیو و دد و دشمن بدکار ندارد این بار

قصه ام بود و نبودش من و توست

و خدایی که کنار من و تو

غیر او هیچ نبود

قصه این بار پر از پرواز است

آسمان تشته این آواز است

قصه اینبار ندارد پایان

که دل زنده به عشق، تا ابد بیدار است

 

 

 

دوستت دارم...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٠ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ توسط بارون زده نظرات ()

چه پاییزی، زمستانی

نفهمیدم من از سرما

که قلبم شعله ور از عشق و دستانت به دستم مجمر گرما

 

اجابت ها چشیدیم از تمنامان به باریدن

و بغضی را که باریدیم

هم آهنگ دلهامان و هم نبض نفس هامان

خدایی را که حس کردیم در آغوش بکدیگر

و ایمانی که پر شد هر سحر در جام چشمانت

پر از مستی شدیم هر شب

پر از اشکی که می خندید

پر از حسی که پشت پلک نمناکت بسان قلب گنجشکی گه و بیگاه می لرزید

خدا را باز فهمیدیم از عطری که دنیا میگرفت از ما

و عشقی که رمق می داد بر هر عابر خسته

 

 

چه زیبا گم شدم در تار و پود و پیچش گیسوی مشکینت

چه آرامم از این سرگشتگی.... آرام آرامم

خدا را در تو می بینم

که همراهم شدی در راه بی پایان رویایم

همان رویای بی مقصد

که تنها مقصدش شاید خدا باشد

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۸ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ توسط بارون زده نظرات ()

 

من به دستان تو ایمان عجیبی دارم

من به آرامش رویایی آغوش تو احساس غریبی دارم

من به همراهی باران و تماشای خدا و تپش نبض زمین با ضربان دل ما

من به این معجزه ... باور دارم

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٩ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط بارون زده نظرات ()

 

بذار رو سینم سرت رو ... چشمای خیس و ترت رو

بذار تا سیر نگات کنم ... بو بکشم پیرهنت رو

بغل کن و بچسب بهم ... بکش دوباره دست بهم

جز تو کسی رو ندارم  ... نزدیک تر از نفس بهم

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱۳ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ توسط بارون زده نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت