درباره نویسنده
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • بارون زده
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • ۱۳٩۱/۱/۱
  • ۱۳٩٠/۱۱/٢٦
  • ۱۳٩٠/٧/٢٦
  • 7
  • 6
  • 5
  • ۱۳۸٩/۱٠/۱۳
  • ۱۳۸٩/٩/٢۳
  • 4
  • ۱۳۸٩/٩/۱٥
  • 3
  • ۱۳۸٩/٧/۱٧
  • ۱۳۸٩/٧/۱٤
  • ۱۳۸٩/٦/۱۱
  • ۱۳۸٩/٦/٥
  • ۱۳۸٩/٥/٢۱
  • ۱۳۸٩/٥/۱۸
  • ۱۳۸٩/٥/۱٠
  • ۱۳۸٩/٤/٢۸
  • ۱۳۸٩/٤/٢۸
  • ۱۳۸٩/٤/۱۸
  • ۱۳۸٩/٢/٢۸
  • ۱۳۸٩/۱/٤
  • ۱۳۸۸/۱۱/٢٤
  • ۱۳۸۸/۱٠/٢٢
  • ۱۳۸۸/٩/۱٩
  • ۱۳۸۸/٩/۱٢
  • ۱۳۸۸/۸/٢۱
  • ۱۳۸۸/٧/۱۳
  • ۱۳۸۸/٧/٦
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • فروردین ٩۱
  • بهمن ٩٠
  • مهر ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
دوستان من
  • ×غریـب نیـــــــلی×
  • کانون دوستداران حیوانات
  • از اين به بعد ...
  • تناقض معتبر
  • HomePro
  • نیم رخ
  • تايم اوت
  • صدای بارون
  • شاپرک هــــا
  • حرف بی حساب
  • تا بی نهایت
  • پهلی
کدهای اضافی کاربر


بوی بارون
 
نویسنده: بارون زده - ۱۳٩۱/۱/۱

 

هرسال تو این لحظه ها حالم همینه
انگار که غرق یه حس اضطرابم
چندساعته دیگه درست یک سال میشه
یک سال میشه  که نمیتونم بخوابم
هر سال تو این لحظه ها حالم همینه
انگار سرریزم  از احساس رسیدن
حس میکنم بدجور نزدیکی به خونه
وقتی که مردم  بوی عیدی گوش میدن
حوّای خوبم چیدن یک سیب که هیچ
من پشت ردت  تو دل آتیش میرم
حس میکنم آدم به دنیا اومدم تا
این سیبو از دستای تو عیدی بگیرم
تنها زمان سال که هم خوبه حالت
هم با خودت  درگیر حس دردی، عیده
کاری ندارم عید برمیگردی یا نه
تو هر زمان سال که برگردی,عیده

هفت سین امسال و کنار آینه چیدم
تا لحظه لحظه جای خالی تو ببینم
تقویم امسالم تموم شد بسه برگرد
تنها, محاله پای این سفره بشینم

 

نظرات ()



 
نویسنده: بارون زده - ۱۳٩٠/۱۱/٢٦

 

 

صبورم، ماه من، عشقم

پناهم، تکیه گاهم، همدمم ،خوبم

امیدم، آرزویم، همنفس با بی کسی هایم

کس و کارم، دل و جانم، همه دار ندارم

 

بدان جایت کمی امن است

اینجا، قلب من، از عشق جاویدان تو می سوزد و گرم است

صدایت می کنم با واژه هایی سبز و رویایی

که رویای منی هر شب

میان خواب و بیداری

 

تو دنیای منی

دنیا بدون تو نمی گردد

نباشی هر چه بد باشد، بدون تو به سمتم باز میگردد

 

بگردم گرد تو شاید بلا گردون چشمانت شدم یارا

بدی ها سهم من باشد

تو خوبی، خوب من، خوبم، چه می خواهم من از دنیا....

 

نظرات ()



 
نویسنده: بارون زده - ۱۳٩٠/٧/٢٦

 

 

من هنوزم عاشقم

عاشقم تا اوج رویایی که شبها با تو قسمت میکنم

عاشقم تا آخرین گلبرگ نمناکی که تنها بی تو پرپر می کنم

من هنوز از پیله آغوش تو پر می کشم تا اوج احساسم

هنوز از عطر گیسویت نفس پر میکنم تا اوج آوازم

 

من هنوزم تشنه ام

دریای چشمانت کجاست

غرق این عشقم نمی دانم ولی اینجا کجاست...

 

نظرات ()



7
نویسنده: بارون زده - ۱۳٩٠/٢/۱٠

 

نذر چشمان تو کردم شعری

تا که پرواز کنم اوج تمنای تو را

تا که با عطر تو در خلوت تو پرسه زنم

تا مجسم کنم آرامش آغوش پر از مهر تورا

تو بزرگی، به بزرگی خدایی که تو را مرهم غمهای دلم ساخته است

تو همان معجزه بارانی

که به صحرای عطش بار دلم باریده است

در دلم در پی تو، بذر امید به هر گوشه آن روییده است

من چه سبزم از تو

از تو ای حادثه بارانی

 

در بهاری که من از رویش هر گل به شکوفایی لبخند تو می اندیشم

و تو را در وزش عطر خدا، بین گلها و چمن می بویم

متولد شدم از عشق تو باز

تا در آغوش تو من باز کنم قصه خود را آغاز

قصه ام غصه ندارد این بار

قصه ام دیو و دد و دشمن بدکار ندارد این بار

قصه ام بود و نبودش من و توست

و خدایی که کنار من و تو

غیر او هیچ نبود

قصه این بار پر از پرواز است

آسمان تشته این آواز است

قصه اینبار ندارد پایان

که دل زنده به عشق، تا ابد بیدار است

 

 

 

دوستت دارم...

 

نظرات ()



6
نویسنده: بارون زده - ۱۳۸٩/۱٢/۸

چه پاییزی، زمستانی

نفهمیدم من از سرما

که قلبم شعله ور از عشق و دستانت به دستم مجمر گرما

 

اجابت ها چشیدیم از تمنامان به باریدن

و بغضی را که باریدیم

هم آهنگ دلهامان و هم نبض نفس هامان

خدایی را که حس کردیم در آغوش بکدیگر

و ایمانی که پر شد هر سحر در جام چشمانت

پر از مستی شدیم هر شب

پر از اشکی که می خندید

پر از حسی که پشت پلک نمناکت بسان قلب گنجشکی گه و بیگاه می لرزید

خدا را باز فهمیدیم از عطری که دنیا میگرفت از ما

و عشقی که رمق می داد بر هر عابر خسته

 

 

چه زیبا گم شدم در تار و پود و پیچش گیسوی مشکینت

چه آرامم از این سرگشتگی.... آرام آرامم

خدا را در تو می بینم

که همراهم شدی در راه بی پایان رویایم

همان رویای بی مقصد

که تنها مقصدش شاید خدا باشد

 

 

 

 

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »